شعرعاشقانه.عکس عاشقانه.داستان shahzady.iljima20 | ||
![]() بی آرزو چه می کنی ای دوست؟ با مرده ای در درون خویش به ملال سخنی می گویم. هوا خاموش ایستاده است از آخرین کوچ پرندگان پر هیاهو سالها می گذرد آب تلخ این تالاب اشک بی بهانه من نیست به چه می گریی نمیدانم زمستان ها همه در من است به هر اندازه که بیگانه سر بر شانه ات بگذارد باری آشناست غم (شاملو) ============ ==== فریاد من همه گریز از درد بود چرا که من در وحشت انگیزترین شبها آفتاب را به دعائی نومیدوار طلب کرده ام تو از خورشیدها آمده ای از سپیده دم ها آمده ای تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای در خلئی که نه خدا بود نه آتش نگاه و اعتماد تو را به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم شای تو بی رحم است و بزرگوار نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است من بر می خیزم! چراغی در دست , چراغی در دلم زنگار روحم را صیقل می زنم آینه ای برابرآینه ات می گذارم تا با تو ابدیتی بسازم. (شاملو) ============ ===== و ای بسا که تصویری کودن از انسانی نا پخته از من سالیان گذشته گمگشته که نگاه خردسال مرا دارد در چشمانش و من کهنه تر به جا نهاده است تبسم خود را بر لبانش
و نگاه امروز من بر آن چنان است
که پشیمانی به گناهانش!!!!
![]() نظرات شما عزیزان: برچسبها: | ||
[ طراحی : پرشین اسکین ] [ Weblog Themes By: Persian Skin ] |